حرفــــایــ دلمـــ
...خدا جبران تمام نداشته های من است...
ولی آخرش .... !!!! من چرا حال درس خوندن ندارم پَـــ :|:|
واسه تموم لحظه هات به فکرِ
قافیه های تازه باشی ، بد نیست پس میکشم پامو از این مثلث
قلبِ تو راهِ قلبمو بلد نیست ... تو نمیدونی من چی کشیدم، وقتی که گفتی تو رو نمیخوام باور ندارم که دیگه نیستی ، حالا تو رفتی ، من اینجا تنهــام یه شوخی بود ، یــه قصه تلخ ، وقتی که گفتی تورو نمیخوام خیال میکـردم میخوای بترسـم شایــد هـــــنوزم بــاور نکـردم چشمای گریون،دستای خسته،دوریه چشمات منو شکسته رنـگ اون چشات ، چشـای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشـم مون زده بگو کی مــارو تنهـایی دیـده ولی میدونـــم تـو آسمــــونا قصــه مـــارو یکـــــــی شنیـــده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم پیشت میمونم بــاور ندارم کـه دیگـــه نیستـی تـا تـه دنیــا از تــو میخونــــــم چشمای گریون،دستای خسته،دوریه چشمات منو شکسته رنـگ اون چشات ، چشـای سیات زنجیر دلت دستامو بسته چیکار کنم پس سراسری قبول نشم ، چی میگن آخه ملت ! میگن شب و روز رفت کلاس ، آخرش شد این!
پ.ن : پسملـ خواهرمـ تو راههـ ـ ـ پا شدیمــ تو اینـ گرما رفتیمــ اونجا اولا: مینا و فریبا رو ندیدمــ ثانیا : خانومهـ گفتـ باید انگیزهـ داشتهـ باشینـ و سپسـ هدفـ هدفـــ چیهـ ؟ یکیـ همـ اینکهــ پنجـ شنبهـ کنکور آزمایشـیـ دارمــ
یهـ احساسـ قشنگیــ دارهــ قلبمـــ وقتیـ نگامــ میکنهـ دلمــ میلرزهــــــ تنشـ گرمیـ میدهـ بهـ قلبهــ سردمــ نگاشــ بهــ ۱۰۰تا آسمونــ میـ ارزهـ
دوستونــ دارمــ فعلا میگه آدرس وبلاگو اشتب دادین یا وبلاگ مورد نظر حذف شده لبانت بــیا گــل شـدن را رعایــت کـنیم ز پـروانــه مـاندن حمـــایت کـنیم اگر باد غم شاخه ای را شکست ز دست هجومش شکایت کـنیم در حادثـــه ی بـهاری چشمـانت در سایــه ی ارغـوانی مژگانـــت بگذار که جا بماند این روح غریب در بین اشاره های بی پایانـت...


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قربونش برهـ خالهـ ـ ـ ![]()
![]()
![]()
دیلمـ براشونـ یهـ ذرهـ شدهـ ![]()
زنگ زدمـ میگنـ ما عصر میایمـ ![]()
![]()
باید میخوندمــ؟ ![]()
دیگهــ نخوندم ! ایشالا سال بعد ![]()
![]()
پارازیتـــــــ
![]()
![]()
![]()
![]()
کشف کردم که مشکل از قالب بود !! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور تو را هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از روسپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آيينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و دريا ها را گريستم
اي پري وار در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپيده دم با دستهايت بيدارمي شود...
احمد شاملو

| Design By : Pichak |

