تبليغاتX
حرفــــایــ دلمـــ




حرفــــایــ دلمـــ

...خدا جبران تمام نداشته های من است...

چه دلگیرن وبلاگایی که واسه دو نفر ساخته شدن ...

ولی آخرش .... !!!! 



 

من چرا حال درس خوندن ندارم پَـــ :|:|


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 11:11 PM توسط آتــنا

کم کم واسه ترانه هات

واسه تموم لحظه هات

به فکرِ قافیه های تازه باشی ،

بد نیست

پس میکشم پامو از این مثلث

قلبِ تو راهِ قلبمو بلد نیست ...



(مخاطب خاص ندارد :D :| )
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:40 PM توسط آتــنا|

 

تو نمیدونی من چی کشیدم، وقتی که گفتی تو رو نمیخوام

باور ندارم که دیگه نیستی ، حالا تو رفتی ، من اینجا تنهــام

یه شوخی بود ، یــه قصه تلخ ، وقتی که گفتی تورو نمیخوام

خیال میکـردم میخوای بترسـم شایــد هـــــنوزم بــاور نکـردم

 

چشمای گریون،دستای خسته،دوریه چشمات منو شکسته

رنـگ اون چشات ، چشـای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشـم مون زده بگو کی مــارو تنهـایی دیـده

ولی میدونـــم تـو آسمــــونا قصــه مـــارو یکـــــــی شنیـــده

 

تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم پیشت میمونم

بــاور ندارم کـه دیگـــه نیستـی تـا تـه دنیــا از تــو میخونــــــم

چشمای گریون،دستای خسته،دوریه چشمات منو شکسته

رنـگ اون چشات ، چشـای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 1:41 AM توسط آتــنا|

فقطــــ درســـ !

 

چیکار کنم پس

سراسری قبول نشم ، چی میگن آخه ملت !

میگن شب و روز رفت کلاس ، آخرش شد این!


پ.ن : پسملـ خواهرمـ تو راههـ ـ ـ  قربونش برهـ خالهـ ـ ـ  

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 5:25 PM توسط آتــنا

دیروز از علویـ زنگـ زدنـ ! گفتنـ فردا صبحـ تشریفــ بیارینـ برا مشاورهـ گروهیـــ

پا شدیمــ تو اینـ گرما رفتیمــ اونجا  

اولا: مینا و فریبا رو ندیدمــ  دیلمـ براشونـ یهـ ذرهـ شدهـ  زنگ زدمـ میگنـ ما عصر میایمـ

ثانیا : خانومهـ گفتـ باید انگیزهـ داشتهـ باشینـ و سپسـ هدفـ   

هدفـــ چیهـ ؟  

یکیـ همـ اینکهــ پنجـ  شنبهـ کنکور آزمایشـیـ دارمــ  باید میخوندمــ؟  دیگهــ نخوندم ! ایشالا سال بعد


پارازیتـــــــ

 

یهـ احساسـ قشنگیــ دارهــ قلبمـــ

وقتیـ نگامــ میکنهـ دلمــ میلرزهــــــ

تنشـ گرمیـ میدهـ بهـ قلبهــ سردمــ

نگاشــ بهــ ۱۰۰تا آسمونــ میـ ارزهـ


دوستونــ دارمــ  

فعلا

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:49 PM توسط آتــنا|

به لطف دوستان بلاگفایی که قابل ندونستن یه جواب بدن به ما   کشف کردم که مشکل از قالب بود !!

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:26 AM توسط آتــنا

کامنتدونی وبلاگم خراب شده نمیدونم چرا

میگه آدرس وبلاگو اشتب دادین یا وبلاگ مورد نظر حذف شده

نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 2:12 PM توسط آتــنا

 

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور تو را هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از روسپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند


كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آيينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و دريا ها را گريستم
اي پري وار در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپيده دم با دستهايت بيدارمي شود...


احمد شاملو
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 4:0 PM توسط آتــنا|

بــیا گــل شـدن را رعایــت کـنیم

ز پـروانــه مـاندن حمـــایت کـنیم

اگر باد غم شاخه ای را شکست

ز دست هجومش شکایت کـنیم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:47 PM توسط آتــنا|

در حادثـــه ی بـهاری چشمـانت

در سایــه ی ارغـوانی مژگانـــت

بگذار که جا بماند این روح غریب

در بین اشاره های بی پایانـت...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:49 AM توسط آتــنا


آخرين مطالب
»
» هویژوری ! ;;)
»
» چه میدونم !
» هویژوریـــ !
»
»
»
»
»

Design By : Pichak